قصه های دکترک بهاری

دخترکی گوشه ی اتاق طلایی آخر شب ها می نویسد

۴ مطلب در آذر ۱۳۹۶ ثبت شده است

خدا کند که کسی حالتش چو ما نشود

سنگینی دل تنگی از نبودن دیگری نیست

سنگینی دلتنگی از نبودن خود است 

آنکه دلت برایش تنگ شده خودت هستی ...

.

.


موافقین ۲ مخالفین ۰

تو

رابطه ی بین آدما عجیبه ! 

واقعیتایی هست که نمیشه عوضش کرد 

علاقه هایی هست که می تونه روز و شب رو بگیره میتونه ساعت ها به فکر بندازتت می تونه خواب و بیداری رو با هم قاطی کنه 

امروز یه جا خیلی خجالت کشیدم

اونجا که تو یه جمعی که برام مهم بود فکر بدی روم شد 

ناراحتم از ته قلبم بخاطر اینکه صرف یه تصمیم اشتباه و یه تقدیر سخت حالا خجالت زده ام 

خدا مواظب من هست ؟

قطعا هست 

قطعاهست و من منتظر بهترینام

سالروز شاملو جان امروزه 

آه ای یقینِ گم‌شده،

ای ماهیِ گریز

در برکه‌های آینه لغزیده توبه‌تو!

من آبگیرِ صافی‌ام، 

اینک! به سِحرِعشق؛

از برکه‌های آینه راهی به من بجو!







موافقین ۲ مخالفین ۰

در فغان از خویشِ خویش

امروز می خوندم که فروید ( روانشناس بزرگ و نظریه پرداز

برای دخترش یه سری نصایح نوشته 

یکیشون تو بُعد شخصیت این بود که زیاد خودتو جدی نگیر انگار کردم با منه

-بچه تر که بودم دلم می خواست اسمم بهار باشه 

یادم نیست به چه علت  فقط یادمه که خیلی دلم می خواست 

الان که فکر می کنم میبینم بهترین انتخاب بوده برام 

برای منی که اولین روز فروردین به دنیا اومدم 

برای منی که پر از شیطنت و سر و صدا و خنده های بلند و در عین حال پر از اشک و ارامش و اروم صحبت کردن و خانومی ام !

حس می کنم خدا که داشته منو درست می کرده 

گفته بزار از همه چی بریزم توش 

تازه به یه اندازه 

نمی دونم مفهوم بهتون منتقل میشه ؟

فرض کن تو حلیم به یه اندازه نمک و شکر ریخته بشه ...

همونقدر مهربونی که خشونت 

همونقدر لطافت که جدیت 

همونقدر احساس که عقل 

همونقدر ابر و بارون که آفتاب و رنگین کمون 

همونقدر غرور و اعتماد به نفس که ضعف و ناتوانی 

یه همچین ملغمه ای خلاصه یه نزاع مداوم تو وجود من !_


روزها رفتند و من دیگر 

خود نمی دانم کدامینم 

آن من سر سخت مغرورم 

یا من مغلوب دیرینم ...


موافقین ۲ مخالفین ۰

آشفتگی بعد از سی ساعت بیداری

سلام 

حال احوال 

سرم رو الکی شلوغ کردم 

روزا داره میگذره 

از آینده هیچی نمی دونم 

امیدوارم 

امیدوارم درست بشه 

مشهد رفتم و برگشتم 

خواب عجیب دو مرد عباپوش رو دیدم که انگار دو امام بودن !

امتحان زیاد دادم ارائه هم 

اشک زیاد ریختم 

خنده هم 

الحمدلله 

بدون دعا 

.

.

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰