قصه های دکترک بهاری

دخترکی گوشه ی اتاق طلایی آخر شب ها می نویسد

۷ مطلب در آبان ۱۳۹۶ ثبت شده است

تا اینجای کار

یک :کتاب چهار اثر اسکاول شین که عالی بوده 

روحیه میده بهتون و امید 

دو : تضاد های درونی 

نادر ابراهیمی 

داستان های کوتاه تم سیاسی انسانی که خوب بود اما نه به اندازه همیشه نادر ابراهیمی 

سه : بنویس تا اتفاق بیفتد 

مثل کتاب اولیه بود روانشناسی امید دهنده بر پایه ی شهودات و تجربه های بقیه 

چهار : بهترین سال زندگی تو 

به درد بخور نبود 

فعلا همینا 

۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

خدایا ؟

صدای اذان تو خونه پیچیده 

من به هم ریخته ام 

همه ی جونامو کندم قهرامو تلاشامو مهربونیامو زحمتامو دعاهامو قسمامو 

دیگه کم آوردم 

کم آوردم واقعا 

چند بار باید اینجوری کنی باهام ؟

تازه باید بنویسه تو هنوز با ما در نبردی ؟ 


مامان بره دنبال اون چرت و پرتای پولی 

حس می کنم دارم یه کلنگ می کوبم تو یه سنگ یه پارچه

دلم می خواد دااااد بزنم هوار بزنم 

منتظر چی هستی ؟


موافقین ۱ مخالفین ۰

که من اینجا دلم تنگ است یک ذره است

  1. پدربزرگ مادرم خدابیامرز -" دادا" صدایش می کردیم - پیرمرد مهربانی بود از آن ها که ته جیبش برایمان قند می گذاشت ؛  همیشه می گفت قدیمی ها دیر عاشق میشدن اما واقعا عاشق میشدن میشناختن همو وامیستادن پای هم 
  2. به یک حالت بیمارگونه ای تحلیل روانی آدم های مختلف را دوست دارم ، از صحبت کردن لذت میبرم  از گوش دادن بیشتر ، دنیای آدم ها جالب است گاهی شگفت زده میشوی و گاهی ناامید
  3. از روی سه داده ی ایکس و ایگرگ و زد عاشق دنیای کسی می شویم سه معادله سه مجهول است و سعی می کنیم و شنا می کنیم و مراقبه و مکاشفه و این داستان ها 
  4. این حالت ندیده نشناخته است ؟ نه ! آن همه داده و مجهول و راه حل پس چه بود ؟ اما آیا شناخت صورت گرفته ؟ با سه جمله سه پاراگراف یا حتی سه صفحه اطلاعات راجع به کسی می توانیم بشناسیمش ؟
  5. دنیای احتمالات است آمدیم و آن اطلاعات ما به همراه گمانه زنی ها دقیقا شد آنچه آن فرد هست ؛ مثل احتمال زدن رعد و برق به کسیکم است ولی هستاما به قول بازاری ها " مؤمن خدا اینجوری که نمیشه !  " عاشق دنیای سه معادله سه مجهول شدن یک مسئله است عاشق یک آدم  دیگر شدن یک مسئله 
  6. نه ایشان امضا داده که همین  معادله را حل کنی من دیگر هیچ کجای دنیا با هیچ فکر و کاری چشمانت را گرد نمی کنم و البته نه تو انقدر جیّدالحدس بودی که همه را دقیق محاسبه کنی و پیش بینی هایت تمام و کمال درست دربیاید 
  7. "دادا" خدابیامرز خیلی اوقات وقتی  حرف می زد می گفت  " الان اگر ننه جون بود " بعد با  گوشه ی دست اشکش را پاک می کرد و شناختش را به رخ ما می کشید ...
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

به یاد اهنگ لیلا فروهر !

دل یه واژه اس که اناتومیک بخوای بهش نگاه کنی 

میشه یه تیکه گوشت تو خالی چهار حفره ای که بسته به شرایط  متفاوت تو نقطه های مختلف بدن تالاپ تولوپ می کنه 

مثلا طرف عاشق که بشه ها شلنگ تخته دلو تو حلقشم حس می کنه یا مثلا یهو اگه سر کیف بشه دلش همچین میریزه پایین دیگه نبض نداره 

یا یکی جوش میاره تو مغزشم هی تالاپ تولوپ تالاپ تولوپ کلا یعنی یه جوریه همش باید مواظبش بود 

یه موقع گیر نباشه 

یه موقع تنگ نشه 

خوردگی پیدا نکنه 

نسوزه 

شور نزنه 

نگران نشه 

سخت نشه سنگ نشه 

نپره بره بیرون هی بگن طرف دلشو داده  

ساز باشه 

شاد باشه 

باز باشه 

دماغ داشته باشه 

برا خودشم یه جور درست درمون تالاپ تولوپ کنه اون وسطای قفسه سینه ما 

یه جوری که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد 

نه این دل ناماندگار بی درمان ...

اره خلاصه که 

دل باید دل باشه ❤️

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

هرجا خوشت نیومد برن داغون کن همه چیو !

یه روزایی باید بزنی تخته کنی درِ هرچی دم دستته رو ! درِ این دل بی صاحاب مونده رو که اول از همه 

اون روزای بی حوصله که از زمین و زمان داره واست بد میاد طرفی که عاشقشی یهو سندروم داون میشه نمی فهمه چی میگی بفهمه هم خودشو می زنه به کوچه علی چپ که سیایی مو تورونخوام 

اون وقتایی که امتحانا میشن مادر فولاد زره همینجوری اوار میشن رو سرت 

اون روزا که رفیق فابت حوصله نداره بحثتونم میشه تازه تیم فوتبالت نمی بره 

خودکارت تموم میشه 

کارت عابر بانکتو باجه قورت میده 

مترو دیر میاد شلوغ میشه

غذای بیمارستان تو بدمزگی رکورد می زنه 

مریضت حرفاشو دولا پهنا می زنه اون یه چی میگه پرونده یه چی میگه استاد یه چی دیگه 

پیامات سین می خوره بی جواب میمونه 

سالار هنوز به دستت نرسیده و از تخم مرغ ربی بوفه هم دیگه حالت به هم می خوره 

اره همین موقع ها 

باید بزنی تخته کنی درِ هرچی دم دستتو رو !

اول از همه هم درِ این دل بی صاحاب مونده رو ...

۲ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

نگاه کن ! تو می دمی و آفتاب می شود

یه روزی میشینیم یه گوشه دنیا 

و من برات حرف می زنم 

مثل همیشه که عاشق حرف زدن بودم 

برات تعریف می کنم از یه دختر بیست و یکی دوساله ی عاشق 

دختری که هر روز صبح با فکرت از خواب بیدار میشد 

دختری که ذوق می کرد از یه نگاهت 

تورو وقتی میدید دلش پر می کشید تپش قلب میگرفت 

از دختری که اون موقع ها مدام چک می کرد که کی آنلاین میشی 

که چهار تا چت نصفه ای که با تو داشت رو هی می خوند از بالا تا پایین 

از پایین تا بالا 

دختری که هرروز آهنگی که تو گوش داده بودی رو گوش میداد 

ته دلش از رقیبای قبلی و فعلی می ترسید 

بخاطرت می رفت امامزاده نزدیک خونشون نامه می نوشت می انداخت تو ضریح و از گوشه چشم اشکشو پاک می کرد 

دختری که وقتی به نبودنت فکر می کرد نفسش بند میومد 

بعد برات تعریف می کنم که کیف می کردم از دیدنت 

از مردونگیت و مهربونیت 

از اینکه کنارت باشم 

و از اینکه محبت و احترام زیاد برات داشته باشم 

مثل همین الان 

اره 

یه روز که نشستیم یه گوشه دنیا 

من برات حرف می زنم 

مثل همیشه که عاشق حرف زدن بودم 

برات تعریف می کنم از یه دختر بیست و یکی دوساله ی عاشق 

بعد تو میپرسی 

حالا کی واقعا عاشق تر بود ؟ 

تو 

یا 

من ...

۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

جمعه سر صبحی

از ساعت شیش تو جام بیدارم 

هی غلت میزنم 

از دیروز نت نداشتم و به انبوه پیاما نگاه می کنم اما کیه که بخونه 

ذهنم درگیر یه مطلبه 

درگیر یه شخصه که خیلی برام خوشاینده 

با همه ی جزئیاتش با تک تک کاراش حرفاش شکل راه رفتنش نگاهش 

خوب 

خداروچه دیدی 

شاید مهربون ترین حالتشو بهم نشون بده به همین زودی 

دیگه اینکه اذردخت یه کامنت برام گذاشته بود چند وقت قبل نگران درسای علوم پایه رشتمون بود 

از اینجا به بعد برای اونه 

اگر دوست داشتید بخونید 

خوب 

دوره ی پنج ترم علوم پایه فرق چندانی هم نمی کنه که نوین باشی یا قدیم کلا برای اینه که به نظرم 

دانشجو ها فقط تو دانشگاه باشن و حروف الفبا رو یاد بگیرن 

یعنی مثل کلاس اول که مثلا نمی تونی جمله بنویسی و حرکت های حروف رو َِ ُٓ و اینا رو میزاری اونجوریه 

و خوب البته که تنها دورانیه که انقدر دانشجو رو بی انگیزه می کنه که نصف کلاس درس نمی خونن 

دورانیه که می تونی شبا راحت بخوابی با دوستات راحت بری سینما و البته وقت واسه صحبت کردنتونم زیادتره 

درسام سخته اما باید بگذره مثل همه چی که میگذره حتی اگر حالت از بیوشیمی به هم بخوره 

برای ازمون پیج لایف اروند می گلسا دیدم چیزای خوبی نوشته 

در ارتباط با بعد اون دوران 

خوب مواجه میشی با درسای بهتر 

یه چیزایی حالیت میشه از عکسای رادیولوژی و اسم چهار تا بیماری و اگزمینیشنش رو یاد می گیری 

خیلی بهتر از قبله اما استرسش بیشتره 

یعنی کلا شک نکن هر ترم که بری بالاتر استرس بیشتره وقت واسه حرف زدن کمتره و دوستاتم لابلای کلاسا فقط می تونی تو کتابخونه پیداشون کنی 

البته که گاهیم تو پاویون خوابیدن 

تنها تر میشی و شخصی تر میشه همه چی 

مثلا الان یه گروه دوستین و یه کلاس و از این قبیل 

بعد هر کدوم میرین سمت خودتون بخشتون درستون مریضتون کورستون

بزرگتر میشیم به اصطلاح 

اها اگه دنبال زبان یا کار کردن بیرون یا هنر یا هرچیز دیگه هستی فقط الان وقتشو داری 

.

.

خوب تموم شد :)

ای تمامی کسانی که این خزعبلات منو می خونید برام دعا کنید 

خوش باشید و ایام به کام 

موافقین ۲ مخالفین ۰