قصه های دکترک بهاری

دخترکی گوشه ی اتاق طلایی آخر شب ها می نویسد

۲۰ مطلب در خرداد ۱۳۹۶ ثبت شده است

یک روز به خصوص

نمی دونم اسفند یا بهمن این متنو نوشتم 

.

فیلم بدی نبود

ژانرش تراژدی درام  

یه دیالوگ فیلم خوب بود : تو این دوره زمونه هیچکس اونقدر که شما فکر می کنی علیه السلام نیست 

دختر بیمار قلبی خوب بازی کرده بود پسرک عاشق پیشه اش هم 

پریناز ایزد یار و مصطفی زمانی همونی بودن که هستن اما این معنی اینو نمیده که بد باشن 

دوگانگی خوبی بود 

پایان فیلم هم عجیب بود اما خوب و شریف و درست 

خوب بود در مجموع 

موافقین ۱ مخالفین ۰

هفت ماهگی

تازه اومده شبکه نمایش خانگی 

یه بار قبل عید که رو پرده بود رفتم سینما ببینم بعد از یک ساعت نشستن و نگاه به پرده نقره ای گفتن فیلم رو نمیشه پخش کرد خدافظ !!!

بازی باران کوثری عااالی بود 

حامد بهداد هم 

قصه اش تلخ بود اما پایانشو دوست داشتم 

راجع به درک شرایط تو بارداری بود بین زن و شوهر و اینکه اشتباهای کوچیک وقتی حس امنیت رو از زن بگیره چقدر می تونه موثر باشه و خطرناک 

پگاه اهنگرانی یه جوری بود 

نمی دونم باید میبود یا بد درش اورده نقشو 

انتخاب تماشا با خودتون 

موافقین ۰ مخالفین ۰

کسی بود که دیگر ...

.

.

اگر هوای تو تا ابد نیفتد از سر من چه کنم ؟

.

.

موافقین ۲ مخالفین ۰

تا تو با مایی نباشد هیچ غم

فاکتور های یک روز خوب چیست ؟ یا 
من امروزم رو ساختم !
الان که دارم شروع می کنم نشستم رو صندلی اتوبوس و یه خانوم از اینا که کپلن و سفید صورتی بغل دستمه 
دوست داشتنیه اما هی بینیشو می کشه بالا و چندان خوشایند نیست 
دیشب طبق معمول تاساعت چهار و نیم پنج ( درواقع صبح) 
خوابم نبرد ساعتمو کوک کردم که هفت و نیم بلند شم 
بیدار شدم اما بلند نه ( چه توقعی داریدا :) )
خلاصه که ساعت طرفای یازده بود از خونه اومدم بیرون تا بیام دانشکده جدید سمت بیمارستان 
( بله ، دانشکده ما عوض شده ) خلاصه اومدم و وارد کتابخونه شدم 
کتابخونش مختلطه و من بخاطر این قضیه ک نمی تونیم مقنعه رو در بیاریم ناراحت بودم از طرفی هر دفعه هم گذری رد شده بودم شلوغ بود 
 رفتم اون اخرا و رو یه میز نشستم 
از قیافم داد می زد از کتابخونه اینور راضی نیستم
اما 
همینکه نشستم یه صدای چلیک اروم اومد و یه بوی خاص مثل بوی کوچه ها وقتی بارون میاد 
برگشتم دیدم یه گلدون خوشگل پشتمه که آب کولر گازی اروم اروم میریزه روش 
سرمو چرخوندم دیدم بغل دستم یه ذره بالاتر یه پنجره هست شکل پنجره های امامزاده ها و خیلی خوشگله 
سقف اون قسمتی هم که من زیرش بودم حالت سقف کاذب بود و نور افتاب که من عاشقشم میفتاد رو برگه هام 
اما نه اونقدر که چشممو بزنه 
خلاصه رو ابرا بودم 
یه کم شلوغ بود اما برای من دیگه مهم نبود 
نگاه های اطرافیان هم دیگه مهم نبود 
از حدود دوازده تا پنج و ربع با زبون روزه ده صفحه کتاب زدم بر بدن و اومدم بیرون 
و تو فکرم چرخ می زنه که زندگیم مثل همین امروزه 
مقاومت توام با بی خیالی می خواد 
صدای بالا کشیدن بینی بغل دستی صورتی کپلم  دیگه قطع شده  و صدای خواننده و آکاردئونش پیچیده تو اتوبوس ...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

یا مرا با خود ببر آنجا که هستی یا بیا !

‎و انسان را چه می شود که زیر بار شلوغی ذهن اش له نمی شود ؟

‎یه عالمه مطلب هست که باید مرتب بشه  

‎از زنگ زدن برای هولوگرام پشت کارت  دانشجویی بگیرین و کشیدن بخیه ی دندون تا بی خوابی های مزخرف شبانه ی من 

‎از مدرسه ی برادرم و تفاوت دید آدما و طرز فکرشون تا اینکه پختگی ادما واقعا با چی مرتبطه ؟ ژنتیکه سفره کتابه سنه ؟؟

‎از دکتر ای ان تی پر تجربه که واسه یه ادنویید عمل کردن مردمو داره دق میده تا بحثای مزخرف و خاله زنکی و عجیب غریب فامیل که بدون سرزنش فقط چشمام گرد میشه !

‎و حتی از منوط کردن پرداخت کارانه ی کادر درمان به وزن ایده ال ! بگیر تا اینکه چرا ادما و روابط انقدر زود برامون عادی میشن و همون که تا دیروز برامون قابل تحسین بوده الان ویژگی های مثبتش یادمون میره و بدی هاش ازمون دورش می کنه ؟

‎به درجاتی از سایکوز رسیدم که ممکنه دو دقیقه بعد اینا یادم بره یه عالمه چیز جدید بیاد به ذهنم 

‎* سایکوز روان پریشیه 

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

شاملو

سالِ بد
سالِ باد
سالِ اشک
سالِ شک.

سالِ روزهای دراز و استقامت‌های کم
سالی که غرور گدایی کرد.
سالِ پست
سالِ درد
سالِ عزا
سالِ اشکِ پوری
سالِ خونِ مرتضا
سالِ کبیسه…


 

زندگی دام نیست
عشق دام نیست
حتا مرگ دام نیست
چرا که یارانِ گمشده آزادند
آزاد و پاک…


 

من عشقم را در سالِ بد یافتم
که می‌گوید «مأیوس نباش»؟ ــ
من امیدم را در یأس یافتم
مهتابم را در شب
عشقم را در سالِ بد یافتم
و هنگامی که داشتم خاکستر می‌شدم
گُر گرفتم.

 

زندگی با من کینه داشت
من به زندگی لبخند زدم،
خاک با من دشمن بود
من بر خاک خفتم،
چرا که زندگی، سیاهی نیست
چرا که خاک، خوب است.


 

من بد بودم اما بدی نبودم
از بدی گریختم
و دنیا مرا نفرین کرد
و سالِ بد دررسید:
سالِ اشکِ پوری، سالِ خونِ مرتضا
سالِ تاریکی.
و من ستاره‌ام را یافتم من خوبی را یافتم
به خوبی رسیدم
و شکوفه کردم.

 

تو خوبی
و این همه‌ی اعتراف‌هاست.
من راست گفته‌ام و گریسته‌ام
و این بار راست می‌گویم تا بخندم
زیرا آخرین اشکِ من نخستین لبخندم بود.

 

 

تو خوبی
و من بدی نبودم.
تو را شناختم تو را یافتم تو را دریافتم و همه‌ی حرف‌هایم شعر شد سبک شد.
عقده‌هایم شعر شد سنگینی‌ها همه شعر شد
بدی شعر شد سنگ شعر شد علف شعر شد دشمنی شعر شد
همه شعرها خوبی شد
آسمان نغمه‌اش را خواند مرغ نغمه‌اش را خواند آب نغمه‌اش را خواند
به تو گفتم: «گنجشکِ کوچکِ من باش
تا در بهارِ تو من درختی پُرشکوفه شوم.»
و برف آب شد شکوفه رقصید آفتاب درآمد.
من به خوبی‌ها نگاه کردم و عوض شدم
من به خوبی‌ها نگاه کردم
چرا که تو خوبی و این همه‌ی اقرارهاست، بزرگ‌ترین اقرارهاست. ــ
من به اقرارهایم نگاه کردم
سالِ بد رفت و من زنده شدم
تو لبخند زدی و من برخاستم.

 

 


 

دلم می‌خواهد خوب باشم
دلم می‌خواهد تو باشم و برای همین راست می‌گویم

 

نگاه کن:
با من بمان!

 


موافقین ۱ مخالفین ۰

خواستگار عجیب

چند روز پیش دوست مادر جان زنگ زد 
از قضا من تلفن رو برداشتم  و کلی صحبت 
هی دیدم بنده خدا یه جوریه ها خلاصه مامان نبود و تلفنو قطع کردم 
از اونجایی هم که بسیار خوش حواسم و خوش حدس به مامان گفتم فکر کنم دوستت با شوهرش یه مسئله ای دارن (بنده خدا 🙈) باهاش تماس بگیر 
گذشت و خلاصه شب ما باغ زردآلو اطراف شهریار دعوت بودیم 
منم دندونمو جراحی کرده بودم و بی حال 
اونجام پر از مگس و پشه و انواع و اقسام موجودات موزی 
باغ های اطرافم پارتی گرفته بودن ماه رمضونی و بلند بلند میزدن به سلامتی هم ! 
ماه هم کامل بود تو آسمون 
( خودم میدونم دارم طفره میرم :) )
خلاصه دوست مادر دوباره تماس گرفت و ماجرا خواستگار بود 
برای من 
حالا مورد !
پسری متولد سال پنجاه و نه ( پسر که نه در واقع مرد گنده !!) 
پزشک متخصص که تو آمریکا زندگی می کنن 
و نامبرده انگار خسیس هم هستن 
که خدا مرد خسیس رو نصیب هیچکس نکنه 
و اونوقت  من ؟
فقط خندیدم 
نمی دونم قضیه رو به مگسا و پشه ها ربطش بدم 
به ماه 
یا به اونایی که می زدن به سلامتی هم !
خلاصه که 
سلام یو اس ای 
سلام بلاد کفر 
سلام ترامپ 
:/
؛)
.
.

موافقین ۳ مخالفین ۰

کمک ! یا من یک تازه واردم

تا امروز تقریبا چهار ماه از اومدنم به فضای وبلاگ میگذره 

من نوشتن رو دوست دارم و سعی می کنم زیاد بخونم و بنویسم و دوست داشتم باز خورد های مختلف رو بگیرم ، از اونجایی هم که تو اینستاگرام یا فیس بوک خانواده رد میشد ؛) پس بعد از مدت ها خود سانسوری اومدم اینجا 

از روز اول تا الان هم فقط با گوشیم کار کردم و نوشتم 

از قالب ها و ارتقاشون خبری ندارم 

نمی دونم چطور میشه آمار مطالعه کننده هام بره بالا 

و در مجموع حس می کنم وبلاگم رو باید خیلی بهتر کنم 

این شد که کمک می خوام 

سایتون مستدام و اینا 


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

بچه های من

همه ی ما یه عالمه بچه داریم 
یه عالمه بچه ی قد و نیم قدی که تو زندگیمون آوردیمشون !
چرا راه دور بریم 
اصلا خود من 
اولین بچم وقتی سه چهار سالم بود به دنیا اومد 
اسمش" ژیمناستیک "بود از شما چه پنهون اصلا دوسش نداشتم ، خلاصه تا ده سالگی ادامه دادم و بعد خیلی زود فرستادمش رفت مدرسه ی شبانه روزی اون دورترا که دیگه نبینمش ، همونجام موند 
بچه ی دومم فلوت بود ، تقریبا از هشت سالگی تا ده سالگی داشتمش ، به یه سر و سامونی رسوندمش ، کنسرت دادم باهاش و فرستادمش سر خونه زندگیش 
بچه ی سومم هم خیلی دوست داشتنی بود هم یه ذره پرکار 
نه سالم بود و"  پیانو "رو به زندگیم اضافه کردم اما بخاطر جابه جایی شهرمون ازش دور افتادم 
الانم گم شده ، مطمئنم داره گریه می کنه و خودمو میخواد پیداش می کنم و خودم سر به راهش می کنم اگه خدا بخواد 
بچه ی سر به راه و درست و حسابی و خوشتیپم  " شنا" بود 
سه ساله تمومش کردم و همیشه همراهمه ، با اینکه رفته سر خونه زندگیش مثل یه دختر خوب حواسش بهم هست و مایه ی سر بلندیمه 
یه بچه ی دیگه دارم که اونم بی دردسر بود اما فایدشم کم بود" قایقرانی " رو میگم همین اطراف میپلکه
بچه ی بعدی اسمش ویولون بود ، متاسفانه همون ماه های اول مریض شد و از بین رفت 
و بچه ی بعدی خطاطی و کالوگرافی 
اونم الان تو کماست متاسفانه و حال و اوضاعش معلوم نیست 
دوچرخه و اسکیت منتظرن و دم بخت 
رانندگیم کم مونده بره سر خونه زندگیش 


خلاصه که همه ی ما یه عالمه بچه داریم 
یه عالمه بچه ی قد و نیم قدی که تو زندگی آوردیمشون ...

۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

یادم نمی کنی و ز یادم نمی روی / یادت به خیر یار فراموشکار من

تو بعد از من بهتر شدی ؟

تو عکسات اینو دیدم ، تمام این یک سال 

اما من باز دیشب خوابت رو می دیدم 

هر دفعه تو خواب ناراحت بودم و تو ام دور بودی 

اما دیشب برعکس هر دفعه بود ، دیدم که موهات ریخته ، خودت اومدی سمتم اومدی دنبالم تو اتاق ، دسبند ولو شده ی رو میزمو آویزون کردی سر جاش و برعکس همیشه نگاهم کردی و من فهمیدم که می مونی 

هنوز از دستت عصبی بودم و ناراحت اما تو دلم قند آب شد از موندنت 

رفتم که به مامان بگم افطار هستی 

و اهنگ زند وکیلی تو گوشم بود که " وایِ من اگر نیایی " و با یه حالت خوبی تو دلم میگفتم اصلا مگه میشد اون همه محبت من نادیده گرفته بشه؟

تو گفتی میرم الان میام و من بیدار شدم 

اما واقعیت چیز دیگه ای بود 

زیر لب لالایی زند وکیلی رو زمزمه کردم 

" لالا کن دختر زیبای شبنم لالا کن روی زانوی شقایق 

بخواب تا رنگ بی مهری نبینی ، تو بیداریه که تلخه حقایق ..."


موافقین ۱ مخالفین ۰