یه دیالوگ بود شهرزاد نشسته بود تو کافه و سیاه تنش بود 

به فرهاد میگفت بارون میاد جر جر رو پشت بوم هاجر 

هاجر عروسی داره تاج خروسی داره 

چراغ زهره سرده  تو تاریکیا می گرده 

خورشید آسمون کو؟ چراغ کهکشون کو ؟ 

من این روزا اون حالو دارم 

دیروز نشستم و با هر ضرب و زوری گفتم نه 

دلم بودا گفتم نه  

همش اون دیالوگ شهرزاد تو گوشم تکرار میشه که 

گاهی آدم باید یه ویرونه بسازه از وجودش 

تا یه نوری بدرخشه از دل اون ویرونه ها ...

منتظر کدوم خوشبختی باد آورده ایم ؟ 

میون این همه تلخی 

من باید بدووم و تنهایی رو پر کنم 

این که بفهمه و منو برای تمام عمرش بخواد دست خداست 

اینکه الان من محیطمو خراب کنم چی ؟ خراب شده دیگه یه بخشیشم کنترل باید بشه ...


من بهترینارو میسازم ♥️