امروز می خوندم که فروید ( روانشناس بزرگ و نظریه پرداز

برای دخترش یه سری نصایح نوشته 

یکیشون تو بُعد شخصیت این بود که زیاد خودتو جدی نگیر انگار کردم با منه

-بچه تر که بودم دلم می خواست اسمم بهار باشه 

یادم نیست به چه علت  فقط یادمه که خیلی دلم می خواست 

الان که فکر می کنم میبینم بهترین انتخاب بوده برام 

برای منی که اولین روز فروردین به دنیا اومدم 

برای منی که پر از شیطنت و سر و صدا و خنده های بلند و در عین حال پر از اشک و ارامش و اروم صحبت کردن و خانومی ام !

حس می کنم خدا که داشته منو درست می کرده 

گفته بزار از همه چی بریزم توش 

تازه به یه اندازه 

نمی دونم مفهوم بهتون منتقل میشه ؟

فرض کن تو حلیم به یه اندازه نمک و شکر ریخته بشه ...

همونقدر مهربونی که خشونت 

همونقدر لطافت که جدیت 

همونقدر احساس که عقل 

همونقدر ابر و بارون که آفتاب و رنگین کمون 

همونقدر غرور و اعتماد به نفس که ضعف و ناتوانی 

یه همچین ملغمه ای خلاصه یه نزاع مداوم تو وجود من !_


روزها رفتند و من دیگر 

خود نمی دانم کدامینم 

آن من سر سخت مغرورم 

یا من مغلوب دیرینم ...