1. پدربزرگ مادرم خدابیامرز -" دادا" صدایش می کردیم - پیرمرد مهربانی بود از آن ها که ته جیبش برایمان قند می گذاشت ؛  همیشه می گفت قدیمی ها دیر عاشق میشدن اما واقعا عاشق میشدن میشناختن همو وامیستادن پای هم 
  2. به یک حالت بیمارگونه ای تحلیل روانی آدم های مختلف را دوست دارم ، از صحبت کردن لذت میبرم  از گوش دادن بیشتر ، دنیای آدم ها جالب است گاهی شگفت زده میشوی و گاهی ناامید
  3. از روی سه داده ی ایکس و ایگرگ و زد عاشق دنیای کسی می شویم سه معادله سه مجهول است و سعی می کنیم و شنا می کنیم و مراقبه و مکاشفه و این داستان ها 
  4. این حالت ندیده نشناخته است ؟ نه ! آن همه داده و مجهول و راه حل پس چه بود ؟ اما آیا شناخت صورت گرفته ؟ با سه جمله سه پاراگراف یا حتی سه صفحه اطلاعات راجع به کسی می توانیم بشناسیمش ؟
  5. دنیای احتمالات است آمدیم و آن اطلاعات ما به همراه گمانه زنی ها دقیقا شد آنچه آن فرد هست ؛ مثل احتمال زدن رعد و برق به کسیکم است ولی هستاما به قول بازاری ها " مؤمن خدا اینجوری که نمیشه !  " عاشق دنیای سه معادله سه مجهول شدن یک مسئله است عاشق یک آدم  دیگر شدن یک مسئله 
  6. نه ایشان امضا داده که همین  معادله را حل کنی من دیگر هیچ کجای دنیا با هیچ فکر و کاری چشمانت را گرد نمی کنم و البته نه تو انقدر جیّدالحدس بودی که همه را دقیق محاسبه کنی و پیش بینی هایت تمام و کمال درست دربیاید 
  7. "دادا" خدابیامرز خیلی اوقات وقتی  حرف می زد می گفت  " الان اگر ننه جون بود " بعد با  گوشه ی دست اشکش را پاک می کرد و شناختش را به رخ ما می کشید ...