از ساعت شیش تو جام بیدارم 

هی غلت میزنم 

از دیروز نت نداشتم و به انبوه پیاما نگاه می کنم اما کیه که بخونه 

ذهنم درگیر یه مطلبه 

درگیر یه شخصه که خیلی برام خوشاینده 

با همه ی جزئیاتش با تک تک کاراش حرفاش شکل راه رفتنش نگاهش 

خوب 

خداروچه دیدی 

شاید مهربون ترین حالتشو بهم نشون بده به همین زودی 

دیگه اینکه اذردخت یه کامنت برام گذاشته بود چند وقت قبل نگران درسای علوم پایه رشتمون بود 

از اینجا به بعد برای اونه 

اگر دوست داشتید بخونید 

خوب 

دوره ی پنج ترم علوم پایه فرق چندانی هم نمی کنه که نوین باشی یا قدیم کلا برای اینه که به نظرم 

دانشجو ها فقط تو دانشگاه باشن و حروف الفبا رو یاد بگیرن 

یعنی مثل کلاس اول که مثلا نمی تونی جمله بنویسی و حرکت های حروف رو َِ ُٓ و اینا رو میزاری اونجوریه 

و خوب البته که تنها دورانیه که انقدر دانشجو رو بی انگیزه می کنه که نصف کلاس درس نمی خونن 

دورانیه که می تونی شبا راحت بخوابی با دوستات راحت بری سینما و البته وقت واسه صحبت کردنتونم زیادتره 

درسام سخته اما باید بگذره مثل همه چی که میگذره حتی اگر حالت از بیوشیمی به هم بخوره 

برای ازمون پیج لایف اروند می گلسا دیدم چیزای خوبی نوشته 

در ارتباط با بعد اون دوران 

خوب مواجه میشی با درسای بهتر 

یه چیزایی حالیت میشه از عکسای رادیولوژی و اسم چهار تا بیماری و اگزمینیشنش رو یاد می گیری 

خیلی بهتر از قبله اما استرسش بیشتره 

یعنی کلا شک نکن هر ترم که بری بالاتر استرس بیشتره وقت واسه حرف زدن کمتره و دوستاتم لابلای کلاسا فقط می تونی تو کتابخونه پیداشون کنی 

البته که گاهیم تو پاویون خوابیدن 

تنها تر میشی و شخصی تر میشه همه چی 

مثلا الان یه گروه دوستین و یه کلاس و از این قبیل 

بعد هر کدوم میرین سمت خودتون بخشتون درستون مریضتون کورستون

بزرگتر میشیم به اصطلاح 

اها اگه دنبال زبان یا کار کردن بیرون یا هنر یا هرچیز دیگه هستی فقط الان وقتشو داری 

.

.

خوب تموم شد :)

ای تمامی کسانی که این خزعبلات منو می خونید برام دعا کنید 

خوش باشید و ایام به کام