به وقت اون موقعی که بابا اومد اتاقم و بهم گفت دخترم نمی خواد راست راستشو بگی زندگی همینه 

به وقت اون عصری که مامان بغض کرد درد دل کرد و من که اصل کاری بودم خودمو خوردم و هرچی مریض این چند وقت بود رو تند تند برا مامان با اب و تاب توضیح دادم که مثلا منحرف بشه ذهنش 

اون دختر کوچولویی که امروز زنگ می زد به عمه و خالش و می گفت داداشش تازه به دنیا اومده و موهاش فرفریه 

اون پسر افغان که خون بالا می اورد و کلی اینور اونور کرده بودنش که مشکل از ریه است اما زالو تو حلقش بود 

اون خانوم دکتر  متخصص اطفالی که فقط یه کم تنگی نفس داشت و تو برونکوسکوپی ادنوکارسینوم شد تشخیص و همینطوری تند تند می گفتم و بغض خودمو و گلو درد باهاشو قورت می دادم که مامان بیخیال بشه 

به وقت اون لحظه که وسط سالاد درست کردن زل زده بودم به بالاسرم که خدایا توروخدا راهمو درست قرار بده 

به وقت نوشتن اسم و فامیل داداشم رو تموم وسایلای مدرسه اش 

گواش چسب ماژیک پوشه مداد رنگی و ...

به وقت الان 

گوشه ی اتاق طلایی بدون پرده ی سرد قشنگم 

چی دارم که بگم 

با همه ی احوال بهترین های من زود رخ میده 

باورنکردنی و عالی 

فقط الحمدلله ...