یک 

هشت صبح وایسادم که تاکسی تجریش گیرم بیاد سوار میشم یه پیرمرد نحیف بود تا برسه هی نامه ای که از طرف مدرسه دخترش داده بودن رو باز می کرد نگاه می کرد 

سوم مهر ماه دختررو به علت بی انظباطی ستاره دار کرده بودن ، سوم راهنمایی بود 

دو 

بعد از کلی ترافیک رسیدم همون لحظه استادو دیدم داشت می رفت فکر کرده بود ما نمیایم 

راضیش کردم و زنگ زدم به هفت نفر دیگه گروهم که بیان 

خلاصه کلاس تشکیل شد 

سه 

ناهار اثر انگشتم تعریف نشده بود بالاخره درستش کردم غذای دلچسب :/ بیمارستانو گرفتم و رفتم که نمازم و ناهارمو با هم یه ربعه بخونم و بخورم 

چهار 

پارت اخر اسباب کشی می خواد انجام شه بدو بدو خودمو رسوندم به اتوبوس 

یه خانومه نشسته زیر پام به کل نظام و رهبر و رییس جمهور و شاه و تیمسارا و ایرانی ها و حتی پرفسور سمیعی فوش های رکیک میده 

یه دفعه برمیگرده میزنه به زانوم میگه مثلا همین دختره میبینید حجاب داره مجبورش کردن بدبختو !!!

پنج 

منتظر تاکسیم تو میدون تجریش بازم 

شش 

رسیدم خونه و اتاقمو چیدم برم دوش بگیرم که کلی درس دارم و کار