سلام 

حال احوال 

نشستم گوشه ی گوشه اتاقم و پرده قشنگمو جمع کردم و نور افتاده

خونه ی ما طبقه سومه و اسانسور نداره 

قدیمی سازه و یه حالت درگاهی و در تو در داره که مامانم میگه مثل خونه ی پیرزن پیر مرداس 

پس خیلی دوست داره خونمون عوض شه 

حالا ساعت دوازده و نیم امروز قراره پدرم بره که یه خونه رو اگه شد و قیمت کمتر قولنامه کنه 

و مامانم دل اشوبه 

پدر خیلی یک کلامه و اخلاقش کمی تو معامله سخته ، مامانم خیلی خونه هرو دوست داره با اینکه کوچیکتره و وصفشو پستای قبل نوشتم 

به راه دانشگاه من و سرکار پدر هم خیلی دوره 

اما خوب به هر حال به نظرم این حقه مامانه 

و با توجه به خاطره های منم این جابه جایی واسمون لازمه 

دعا کنید درست شه و یه بار به دل مامانم شه 

خلاصه نگرانم 

ولی امیدوار و با اعجاب 

اما 

هیچ چیز اونقدر عجیب نیست وقتی چشم امیدومون به خداست