من کلا استرسی نیستم زیاد ، شایدم نحوه ی بروز استرسم فرق می کنه ، مثلا شب کنکور خودم راحت خوابیدم ، صبح بیدار شدم و صبحونه خوردم و حاضر شدیم ، بعد پدر و مادرم منو پیاده کردن جلوی دانشکده امار انفورماتیک دانشگاه تهران و رفتن 
من بودم و کتاب زیست پیش دانشگاهی و آب و چند تا خرما و اتود پاک کن 
بر خلاف بقیه که دسته جمعی یا با پدر مادرشون منتظر وایساده بودن تا در سالن باز بشه و یکی اب میوه می خورد اون یکی فیلم میگرفت . از قضا  محل حوزه ام با دوستام هم متفاوت شده بود 
خلاصه رفتم و کنکور دادم ، سخت بود ، بیشتر از توقعم به حدی که سر جلسه صدای گریه ی دخترا میومد
حالا من برعکس ، اومدم از در سالن بیرون ، شاد و خندون 
از اینکه تموم شد .پدرم و برادرم با گیلاس های خنک اومده بودن دنبالم و تا خونه گفتیم و خندیدیم کلا ، ناهارم یه قورمه سبزی خوب داشتیم بعدشم طبق معمول رفتیم باغچه 
و منم اصصلا و ابدا نگران کنکور نبودم  
تا اینکه وقتی رسیدیم باغچه از طریق دوستامون متوجه شدیم که ظرفیت پذیرش یک سوم شده برای رشته های پزشکی منو میگید ، همینجوری گوله گوله  اشکام میومد پایین یهو امیدم ناامید شد و به هیچ وجه هم نمی خواستم برم ازاد خلاصه این شد که شب ساعت دو سه رسیدیم خونه و من تا چهار و نیم صبح نشستم با پاسخنامه ی پیشنهادی کنکورمو تصحیح کردم! ( خود ازاری از صفات بارز منه)خوب نیازی نیست بگم که از اون شب تا روزی که نتایج بیاد شب ها از استرس خوابم نمی برد 😔  نتیجه اومد و خوب بود ، همونی بود که باید می شد اما الان که نگاه می کنم میبینم چقدر جدی گرفتیم چیزیو که نباید !من الان پزشکی می خونم ، لباسام اغلب ساده ان و همیشه تو ذهنم پر از دغدغه ی کارهای موندس و درسایی که باید بره تو مغزم 
اما مثلا الان من اگر هنر می خوندم ، رنگ می خریدم و کل دیوار اتاقمو باهاش عجیب غریب می کردم ، لباسام و مدلشون و فریم عینکم عوض میشد و کم کم نگاهم به دود سیگار به جای اینکه چقدر واسه ریه ضرر داره و عامل سوم مرگ در جهانه این می شد که چطور  با طرح قلم بیارمش رو کاغذ 
یا مثلا اگر قرار بود موسیقی بخونم تو سرم همیشه یه عالمه نت بود و وقتی کسی صحبت می کرد نا خوداگاه حس می کردم وقتی حرف " آ " رو می کشه فالشه صداش 
و یا فیزیک می خوندم و دقتم به تمام جزییات چند برابر میشد ، چراغ مطالعه ی انیشتینی می خریدم و منظم می شدم 
الهیات و فلسفه می خوندم و ترجیح می دادم تو صحبتام از نظریه های ادمای بزرگ استفاده کنم و احتمالا به جای شاملو ، دکارت و مولانا می شدن کتابای مورد علاقم 
و یا اصلا می رفتم کارگردانی و بازیگری و هنجار شکنی رو تمرین می کردم ، یه عالمه فیلم و کتاب قرن نوزده رو می دیدم و عاشق مرلین مونرو می شدم و موهامو شبیهش درست می کردم 
الان و این دوره زمونه واقعا میشه تو عمق یه رشته فرو بری انگار 
درسته علاقه ی پایه ی ما مشخصه ، اما می خوام بگم 
اینکه هر جا هستیم برای خودمون دلچسب به نظر بیاد و  سبک و سیاقشو پیدا کنیم مهم تره 
من مطمئنم در هر رشته ای ، بازم نظرم همین بود و همینجوری عکس می گرفتم و زندگی رو نشون می دادم و کلی از چیزای اطراف برام جالب بود  ...