چند روز پیش دوست مادر جان زنگ زد 
از قضا من تلفن رو برداشتم  و کلی صحبت 
هی دیدم بنده خدا یه جوریه ها خلاصه مامان نبود و تلفنو قطع کردم 
از اونجایی هم که بسیار خوش حواسم و خوش حدس به مامان گفتم فکر کنم دوستت با شوهرش یه مسئله ای دارن (بنده خدا 🙈) باهاش تماس بگیر 
گذشت و خلاصه شب ما باغ زردآلو اطراف شهریار دعوت بودیم 
منم دندونمو جراحی کرده بودم و بی حال 
اونجام پر از مگس و پشه و انواع و اقسام موجودات موزی 
باغ های اطرافم پارتی گرفته بودن ماه رمضونی و بلند بلند میزدن به سلامتی هم ! 
ماه هم کامل بود تو آسمون 
( خودم میدونم دارم طفره میرم :) )
خلاصه دوست مادر دوباره تماس گرفت و ماجرا خواستگار بود 
برای من 
حالا مورد !
پسری متولد سال پنجاه و نه ( پسر که نه در واقع مرد گنده !!) 
پزشک متخصص که تو آمریکا زندگی می کنن 
و نامبرده انگار خسیس هم هستن 
که خدا مرد خسیس رو نصیب هیچکس نکنه 
و اونوقت  من ؟
فقط خندیدم 
نمی دونم قضیه رو به مگسا و پشه ها ربطش بدم 
به ماه 
یا به اونایی که می زدن به سلامتی هم !
خلاصه که 
سلام یو اس ای 
سلام بلاد کفر 
سلام ترامپ 
:/
؛)
.
.