.
.
اولین بار هشت سالم بود ، داشتیم می رفتیم حج 
اونجا بود که بعد از چند شب فهمیدم دلم میخواد رو تخت خودم بخوابم ، دلم می خواد وقتی میرم بیرون مردمیو ببینم که زبونشونو می فهمم و مثل خودمن 
دفعه دوم ده سالم بود
برای سه سال داشتیم می رفتیم چابهار زندگی کنیم و من عاشقانه وسایلمو جمع می کردم 
حتی یه ذره ناراحت مدرسه و دوست و خونمون نبودم و آماده ی رفتن بودم 
اما یه کم که گذشت ، شاید مثلا یه ماه ، دیگه بسم بود 
پاییز زمستون که عزا می گرفتم و حس می کردم چقدر از دوستام عقب میفتم که برف نمی بینم 
بوت و پالتو و ژاکت و شال گردن برام شده بود آرزو 
بارون نم نم و باد خنک پاییز و برگای زردو با تمام وجودم می خواستم و با خودم قرار می زاشتم که یه روز که بزرگ شدم برم تو سردترین نقطه ها زندگی کنم 
اما من اون موقع ام نمی دونستم دقیقا چی میخوام 
دلیل بی تابی هشت سالگی من تختم نبود 
بی قراری چند سال بعدشم پاییز و برف نبود 
من بی قرار شهرم بودم 
بی قرار صدای یاکریم های دم صبحش
بی قرار ظل آفتاب تابستونش 
بی قرار هواش 
من بی قرار تهران بودم 
و از امروز 
دوباره  
هستم ...
.
.
خدا امنیت رو ازمون نگیره