امروز یه خانوم دکتری پست گذاشته بود و از نشریه ی چلچراغ صحبت کرده بود که چه جوری تمام دوران راهنمایی و دبیرستانش رو با خوندن اونا سپری کرده

منم فکر کردم به خودم 

ابتدایی که بودم خیلی دوست داشتم شاهنامه بخونم 

اینجوری نگاه نکنید من کلاس موسیقی می رفتم که شاهنامه رو به بهترین و زنده ترین حالت ها دیده بودم

زال و رودابه رو خوندم  

یه مدت مامان مجله های خانواده سبز یا یه همچین چیزی می خرید بعد اونا یه سری داستان مزخرف خاک برسری 😄 شبیه سریالای ترکی داشتن من میشستم اونارو می خوندم 

یه مدت روزای زوج می رفتم کتابخونه ی کانون پرورش فکری و اونجا هرچی جذاب بود می خوندم 

مثل زنان کوچک ، هایدی ، شعرای عطار ، قصه های خوب برای بچه های خوب ، پینوکیو ، شازده کوچولو و...

یه سری کتاب بود ( چهارجلد فک کنم ) که گرفته بودم که عالی بودن و شاید هر کدومشون رو دو بار خوندم قصه های یه دختر و برادرش تو خانواده بود 

یا یه کتاب داشتم دایره المعارف بچه ها بود هرچیزی رو با کاردستیای جذاب یاد میداد 

مثلا با جوش شیرین و سرکه و یه کم گل و خاک آتشفشان درست کردم 

دو جلد کتاب دیگه بود 

صد و یک راه برای ذله کردن پدر مادر ها ، معلم ها 

که اونارم می خوندم و می خندیدم 

حتی یادمه دوم راهنمایی که بودم نشستم یه اکسل درست کردم اول تابستون ، تا اخر تابستون هرچی کتاب می خوندمو می نوشتم توش با یه حالت خلاصه که بابا گفته بود بابتش بهم جایزه می ده 

یه کم بزرگتر که شدم کتابای تاریخی خیلی دوست داشتم و کتابای دخترم فرح یا دا یا اینطور چیزارو می خوندم یا زندگینامه ها مثل دکتر حسابی یا آندره سوبیران

بعدشم که  تین ایجری و شعر 

شاملو ، فرخزاد ، شریعتی اخوان سهراب

بابا اجازه نمی داد اما سینوهه رو یواشکی خوندم 

 از سوم دبیرستان تا پیش دانشگاهی دیگه 

فیلم بیشتر میدیدم اما کتاب هیچی 

البته درسام زیاد شد اما انگار یه دفعه همه چی تموم شد

دانشگاهم که شروع شد فضای مجازی شد قاتل هرچی وقت آزاده ، هی رفتیم تو گوشی و لب تاب

اولاش وبگردی هم بود

مثلا یادمه وب یه دختره به اسم لاله بود که اینترن شده بود رو عاشقش بودم

اما بعدش دیگه نه 

انقدرم حجم درسا و نخوندنشون زیاد شد که کتابم که دستم می خواستم بگیرم عذاب وجدان درسای دانشگاهو داشتم 

یه حالت بدی شد ، زندگی افتاد رو دور تندی که دست خودتم نبود ، بعدشم بی انگیزگی و درس نخوندن 

همه ی کارای جانبی ام فدای دانشگاهی شد که درس نمی خوندم توش 

موسیقی ، زبان ، ورزش ، خط  و همه چی حذف شد تا از صبح تا عصر بری دانشکده و درسم نخونی تا شب امتحان 

و البته بزرگ شدن و کار کردن هم بود و کلی سختیای دیگه 

فهمیدن اینکه تنهام و خودم باید تصمیم بگیرم 

خلاصه سال اول که انگارگیج می زدم ، فک کنم دوسه جلد بیشتر نخوندم ، بادبادک باز و کوه طنین انداخت از خالد حسینی با کتاب صوتیه هزار خورشید تابان 

سال دوم کلی ماجرا داشتم و هیچی ام ازش یادم نیس 

سال سوم اما بخاطر اینکه از دست حرف زدن مغزم فرار کنم کتابام زیاد شد

چند تا از موراکامی خوندم 

نسیم مرعشی خوندم 

نادر ابراهیمی درجه یک 

دو سه تا رمان خارجی خوندم مثل من پیش از تو 

دو تا کتاب روانشناسی خوندم 

و ...

اما الان ، در مجاورت آغاز سال چهارم دوران دانشجوییم 

تا هشتاد روز دیگه یه آزمون مهم سرنوشتی دارم 

و بعدش باید حواسم باشه به همه ی جنبه های زندگیم 

تو این چهار سال اولویت اخر درسم بوده 

پس این هشتاد روز بدون شروع کردن کتاب جدید فقط برای آزمون می خونم 

زبان جهادو میرم و رانندگی 

اما بعدش 

ورزش هم اضافه می شه و کتابو فیلم و تئاتر  و داروخونه کار کردن 


حالم خوبه 

و دارم تلاش می کنم مدیریت کنم 

موفق میشم

دعام کنید

١٣٦ 

❤️😄