.
.
هی میایم ننویسم ، نمی شود 
امروز همه خسته ایم ، از وعده از دروغ از بیکاری از گرانی 
واقعا می شود چشممان را به روی تمام جوانان نوازنده ای که هرروز در مسیر میبینیم ببندیم ؟
جلوی کودکان فروشنده ی ادامس و دستمال و فال ؟
جلوی همان پسرک واکسی که در سرما چشم انتظار یک جفت کفش خاکی است ؟
حالا هی شش نفر بیایند و داد بزنند 
این بگوید شما زمین خواری 
ان دیگری بگوید برادرت فساد کرده 
نفر بعدی بگوید مشهد را بگذار بماند برای همه 
دیگری هم بیاید و بخواند ما گلهای خندانیم 
همه ی ما چه میخواهیم به جز آبادی و سربلندی ؟
به جز اینکه همه به یک رفاه نسبی برسند ؟
تشخیص سخت شده 
واقعا سخت شده
بین بد و بدتر انتخاب کردن مانند خوردن آبلیمو برای حالت تهوع است 
تنها کاری که میکند این است که استفراغ را کمی عقب تر می اندازد ...
.
.