.

.

قسمت ششم 

تو 


.

تکه کاغذ را مچاله می کنم 

.

نمی شود که هر موقع بخواهی بروی و هر موقع بخواهی بیایی 

میدانی چه بر من گذشت ؟

من عادت ندارم زندگیم را برای کسی که ماندنی نیست دوباره بر هم بزنم 

با کدام رو آمدی محل کارم ؟

تمام این سال ها را چگونه گذراندی ؟

کدام پول و تجارت از من مهمتر بود؟ کدام دختر یا کشور؟

.

در دلم میگویم 

.

از در خروجی اورژانس که میگذرم نزدیک است بزنی به من 

.

بوق میزنی و میروی 

بی اعتنا 

حتما نامه را خوانده ای که بی محلی می کنی 

.

.

عزیز جون اون شال قرمزه ی منو ندیدین ؟ اتوش میزنین ؟ امشب باید سرش کنم 

.

چرا نمی زنم مادر ، قربون قدت بشم من که بالاخره عاقل شدی ، امشب به آقای دکتر سلام منم برسون ، بابت داروهامم  تشکر کن 

.

وای ، امشب 

روبه روی سفارت آلمان 

این را کجای دلم بگذارم 

.

.

 

امشب 

بیا همان پل همیشگی 

منتظرم ...

.

.

رژ لبم را میزنم 

که مثلا دختری بودم که بعد از رفتنت ککم هم نگزیده 

که چقدر حالم خوب است 

که چقدر این دیدار برایم خوشایند است و دلم آرام 

.

اما خودت هم میدانی که شب و روز نداشتم در نبودت 

که دلم برایت به اندازه ی کوچکترین ستاره ی  دورترین سیاره ی کهکشان راه شیری شده 

که این همه سال عکس پروفایلت را هر روز چک کرده ام 

با آن تی شرت آستین کوتاه قرمز 

با آن کت خاکی و شلوار صدری 

با آن استایل سرمه ای و کراوات عروسی 

اما 

چشمانت همیشه راست می گفتند 

تو هم شاد نبودی 

میدانم 

.

هزار حرف آماده کرده ام که به تیزی شمشیری از فولاد است 

به تندی همان غذاهای هندی که دوست داشتی 

به تلخی زهری که بعد از تو هرروز در دهانم مزه کردم  

.

اما 

فقط یک حرف از دهانم بیرون میاید 

.

معده ات بهتر شده ؟

.

.

-اره زیر نظر متخصصم ، خیلی خوبه 

.

.

.

- ببین ماهی ، اومدم بگم که حسم بهت همونه که بود 

هیچ وقتم عوض نشده 

تو ام دیگه بچه نیستی و اشتباها رو متوجه شدی

الان دیگه هر دو عاقل شدیم 

فقط میمونه مامان باباها که اونم از اول گفته بودم که حق دخالت بهشون نمی دم 

تو ام که ماهی دو ماهی یه بار میخوای ببینیشون اونم مختاری 

.

.

نگاهت می کنم 

نگاه می کنم به موجود حقیر و وحشتناکی که این همه سال دوستش داشتم 

نگاه می کنم به آدمک سنگیه تغییر ناپذیری که روزگاری تمام محبت و سادگی و علاقه ام را به پایش ریختم 

به کسی که به اندازه ی رودی خروشان اشکم را جاری ساخت 

و در حالی که هنوز حرف میزنی 

ته مانده های علاقه ی نپخته ام را درست مثل خامه ی فاسد شده ی قنادی از درون معده ام بیرون میکشم و استفراغش می کنم به چاه دستشویی  


مثل سیب کپک زده ای که گاز زده بودم تف می کنم و پایم را رویش فشار میدهم 

.

دیگر نمی بینمت 

نیستی 

خیلی وقت است که از سر آن میز نکبتی که دیگر اصلا نمی دانم کجا بود بلند شده و راه افتاده ام 

.

.

تنها، گه گداری یاد جمله ی انتهای نامه ات می افتم و به حالت تأسف می خورم 

همان موقع که بسیار ناشیانه می نوشتی 

.

همیشه دوستت خواهم داشت 

.

.

.

چقد زود اومدی مادر 

شام خوردی یا برات کته درست کنم ؟ 

.

در اتاقم را میبندم که باید بخوابم 

از آن خواب ها که سال هاست نکرده ام 

.

.

.