روزهایم میگذرد
چونان زنی آبستن در بند خواب و تخت و رخت 
چونان سربازی دور افتاده از وطن 
چونان تنه ی خشکیده ی درخت کوچکِ گذرِ آلبالو
برمی خیزم هر صبح 
صحبت را چاشنی صبحانه می کنم 
اغلب بیرون میزنم و میروم و بازمیگردم 
گاهی اگر شود 
اما نه از سر برنامه ، فقط از سر تنهایی و بی حوصلگی و البته تنبلی 
قیلوله ای دارم شاید یک ساعته ، یا کمی بیشتر
و بعد باز صحبت 
راستی چقدر حراف شده ذهن شلوغ کارم ...
شاید درس شاید چند صفحه کتاب 
تا شامگاه 
گویی منتظر تولد حسی هستم ، نوری 
و یا در انتظار پایان چیزی دیگر ؛ تاریکی
انگار که باید جوانه بزند 
آنچه سالهاست در وجودم نروییده 
خاطرم هست دوره رشدش را ، زیسته ام آن را
اما 
نمی دانم تنه ی نه چندان کهن اما قویش را  کدامین باد سرد پاییزی و یا کدامین برف سنگین زمستان  به یغما برد
...
حالا هنوز 
به سان زنی آبستن 
به سان سرباز دور افتاده از وطن 
به سان تنه ی خشکیده ی درخت کوچکِ گذر آلبالو
نشسته ام در انتظار آغاز
 و پایان  
آغاز ِ رویش جوانه
تولد نور
هر چند نحیف اما پر از امید
و به راستی نورا چه نام نیکی است 
آهنگین و زیبا 
نام دخترکم 
نورای آینده ام 
 
بازگردیم سر متنمان 
کجا بودیم ؟
یادم امد
و
پایان دوره ی خدمت اجباری 
بازگشت به آغوش وطن 
پایانی که دیگر یارای بازگشت نداشته باشد ...
برق زد 
چشمانم را میگویم 
جرقه اش را نمی بینید ؟
همان که خبر از بهار میدهد؟
خبر از تولد ؟
دلم روشن است 
خیلی روشن ...
.
.