خوب بودن یعنی چه ؟
آن هم وقتی که قرار بوده بروی بنشینی سر کلاس ادبیات کوفتی سه واحدی که استادش با بی حرمتی تمام دانشجویان را حیفه نان صدا می زند ؟ اما تو الان نشسته ای گوشه ی کتابخانه تا دو کلام درس بچپانی تو کله ات تا برای آزمون آماده شوی ؟ اما هی بلند میشوی و می نشینی ، به پرحرفان و پر مدعایان سال پایینی که در کتابخانه هر و کر می کنند چشم غره می روی و دماغت را بخاطر حساسیت بهاره بالا میکشی !
خوب بودن یعنی چه وقتی به مادرت میگویی در راه کلاسی اما در کتابخانه پشت میزی 
وقتی حوصله ی کلاس چهارساعته ی بعدی را هم نداری اما خودت را مجبور می کنی که گوش دهی ؟
خوب بودن یعنی چه در حالی که دلت می خواهد کمک حال باشی اما انقدر خیال در مغزت مچاله شده که از چشمانت می زند بیرون و بغض می شود در گلو و تو با به موقع نبودن ها و نخندیدن ها و اخم و بد خلقی آن را خالی می کنی ؟
خوب بودن یعنی چه وقتی میبینی که سهمیه ها بیداد می کند ؟
وقتی میبینی که تفکر دگم دختر و پسری تورا محکوم می کند به صبری که انتهایش معلوم نیست 
خوب بودن یعنی چه واقعا ؟
من 
اما خوب باید باشم بی وقفه 
باید خوب بمانم زیر بار توقعات 
زیر بار تنهایی ها و بی حوصلگی ها 
باید تلاش کنم 
باید خودم را در آغوش خدا پرت کنم و دست بردارم از ذهن شلوغ کارِ پر حرفم و نگرانی هایش 
چرا که آرامش هنرِ نپرداختن به انبوه مشکلاتی است که حل کردن آن ها تنها سهم خداوند است 
من باید خوب باشم 
راستی آهای خدای مهربان ِ قشنگِ خودم ؟
مرا میگیری ؟ 
با همه ی حجم تنهایی ها و بدی هایم ؟
لطفا 
.
.
.