از خواب که بیدار شدم داشتم به این فکر می کردم که چقدر آدم هستن که اگر بیان جای من می تونن خیلی خوشحال تر زندگی کنن ؟

حالا اگه من حتی از یه نفرشونم غمگین تر باشم ناشکری نیست ؟ 

خلاصه گفتم برم یه صبحونه عالی بخورم و روزمو قشنگ کنم 

اما 

دقیقا سر همون صبحانه ، یاد حرف چند روزپیش بابا افتادم 

 اشک تو چشمام جمع شد 

قلبم اندازه ی یه نقطه ی سنگین ، مچاله شد و نفسم سخت میومد بالا ...

با مامان یه کنتاک کوچیک داشتم که هر دو ساکت شدیم 

منم به زور بغضمو قورت دادم و دردشو تو گلوم حس کردم 

ظرفا رو شستم و جمع و جور 

بعدش رفتم پشت میزم نشستم 

نشستم و با گله و شکایت شروع کردم به نوشتن برای خدایا جانم 

نوشتم که چرا حواست بهم نیست ؟ اصلا هستی ؟ 

من که هیج جا پامو کج نزاشتم

چرا من ؟ بعدشم گناهای فلانیو فلانیو براش تو دلم میشمردم که حق من بوده این بلا یا اونا؟

دلم به حد مرگ داشت می ترکید

گفتم خدایا آرومم کن ، بر اساس منطق مزخرف خودم نگران آیندمم ، کمکم کن  

اما بعدش 

آروم شدم

شرمنده شدم که چرا انقدر شاکیم ؟

همه چی درست میشه خیلی زود 

بابا همیشه میگه تو بهترین آینده رو داری 

چمی دونم 

رهگذرای خود خودم  

دیگه اینجا فقط انرژی مثبت خواهد بود 🎈