قصه های دکترک بهاری

دخترکی گوشه ی اتاق طلایی آخر شب ها می نویسد

عین شین قاف

نکوشید که " غیر " آنچه هستید باشید
بلکه
بکوشید در " کمال " آنچه هستید باشید
موافقین ۱ مخالفین ۰

من که میگم میشه تا اقا چی بگه !

مثلا هفته دیگه این موقع 

اون جایی که باید

من و اونی که باید 

اگر خدا بخواد

اقا بخواد 

بابا بخواد ...

۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

از نو برایت می نویسم ...

🍀🍀🍀


غروب، جمعه، پاییز، اولین سرما...

بعضی وقتها بعضی کلمه ها در کنار هم چقدر ترسناکند،

و چقدر سخت است وقتی نباید کسی بفهمد ترسیده ای...

کسی و کسی ها را ول کن رفیق...

مهم نیستند...

می شنوی؟

من ترسیده ام...

من ترسیده ام...

من ترسیده ام...


🍀🍀🍀


۱ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

چنان دلبسته ام کردی که من با چشم خود دیدم خودم میرفتم اما سایه ام با من نمی آمد

یه دیالوگ بود شهرزاد نشسته بود تو کافه و سیاه تنش بود 

به فرهاد میگفت بارون میاد جر جر رو پشت بوم هاجر 

هاجر عروسی داره تاج خروسی داره 

چراغ زهره سرده  تو تاریکیا می گرده 

خورشید آسمون کو؟ چراغ کهکشون کو ؟ 

من این روزا اون حالو دارم 

دیروز نشستم و با هر ضرب و زوری گفتم نه 

دلم بودا گفتم نه  

همش اون دیالوگ شهرزاد تو گوشم تکرار میشه که 

گاهی آدم باید یه ویرونه بسازه از وجودش 

تا یه نوری بدرخشه از دل اون ویرونه ها ...

منتظر کدوم خوشبختی باد آورده ایم ؟ 

میون این همه تلخی 

من باید بدووم و تنهایی رو پر کنم 

این که بفهمه و منو برای تمام عمرش بخواد دست خداست 

اینکه الان من محیطمو خراب کنم چی ؟ خراب شده دیگه یه بخشیشم کنترل باید بشه ...


من بهترینارو میسازم ♥️

موافقین ۱ مخالفین ۰

ما را که تو منظوری خاطر نرود جایی

بچه ها صبر جواب میده ؟ 

تو این آخرین روز ماه رمضون می خوام بنویسم که نمی دونم دارم قدمامو درست میزارم یا غلط و نمی دونم باید چیکار کنم که شیش دنگ قلبش واسم بزنه 

از خدا کمک می خوام شما هم دعام کنید 

علی الحساب اوضاع خیلی خوب نیست 

۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

اینجا هنوز کسی هست ؟

کسی که اینا رو می خونی 

بدون اینجا یه نفر هست که داره می میره 

دق میکنه 

داره تمام تلاششو میکنه که دل عشقشو نرم کنه 

تمام سرمایه فکری و روحیشو گذاشته 

دل نگرانه 

چرا 

بخاطر اینکه جلوی چشمش به دلیارش میگن حالتو می پرسیم بعدا 

دارم میمیرم 

چرا نفهمیدی هنوز ؟ 

چرا نمی فهمی 

میشه خدایا حال منو دریابی و یه کاری کنی درست شه ؟ 

دیگه طاقت ندارم 


.

.


۱ نظر موافقین ۱ مخالفین ۰

سلام اینجا حال همه ی ما خوب است اما تو باور نکن ...

داشتم به نوشته ی پارسال این موقع نگاه می کردم 

نوشته بودم خوشبین باشید شب آرزوهاست دعا کنید 

نوشته بودم برنامم برای نود و شیش چیه 

چیا یاد گرفتم و چی می خوام 

کی فکرشو می کرد یک سال بگذره و من هنوزم طعم گس تنهایی تو دهنم باشه 

کی فکرشو می کرد نامزد سابقم دوباره بیاد 

با کلی گریه با کلی گل با کلی نامه فدایت شوم 

بعد از دوسال دوری و سه ماه اینور اونور 

اینطوری بشه اوضاع 

خدا هیچکسو تنها نزاره 

یه دنیا درس ریخته سرم 

صبح چهاردهم بیمارستان باید باشم 

از تنهایی دارم دیگه دق می کنم 

و هضم حجم تفاوت آدما تو مدت کم برام سخت شده 

خیلی  

ولی با این همه من میگم امسال سال خوبیه و من به خواسته هام می رسم 

۳ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰

عیده ! تولد منم هست ! اما گوربابای دنیا و ما فیها وقتی تو هنوز نیستی ...

اینا رو تو آخرین شب امسال می نویسم 

سالی که گذشته برام عین دوره نقاهت یه زخم بود 

خارش و سوزش همزمان و حس انگولک کردن و کندن لخته ها 

سه ماهه اولش رو خودمم نمی دونم چطور گذروندم 

فقط می دونم هر چی که بود بازم توانایی اینو داشتم که به آسمون نگاه کنم از هوا لذت ببرم برم امامزاده ذکر بگم تو خونه آشپزی کنم 

اما همزمان با همش اشک بریزم 

کلی اصرار اصرار برای ثبت نام اعتکافم دل شکسته ام جلو در اتاقشون و چندین ساعت سر پا وایسادن و کمک کردن به کادر و خانومی که تشابه فامیلی داشتیم و بعد فقط یه شب موندن و برگشتن به خونه اما خوشحال از تجربه ی دعای عهد سحر ...

کلی هم بحث داشتم با خانواده نمی دونم بخاطر بی حوصلگی بخاطر کله شقی های همیشه ام یا چی 

سه ماهه دوم که تابستون بود کارای نکرده ام دو تاش انجام شد 

درس خوندم دوباره رفتم تو فضای دانشگاه عاشق پسرک همکلاسی هم دردم شدم و هیچ حرکتی در جهتش نکردم

سه تا خواستگار رد کردم بی خود و با خود نفسم از دلتنگی و تنهایی بالا نمیومد و قبولیای تو دوتا آزمونم 

مسافرت تیمی رفتم و یه استراحت و اسباب کشی دقیقا اخرین روز تابستون  


پاییز شد اسباب کشی شد 

اومدیم این خونه از شر گناهم خلاص شدم از شر قدم به قدم کوچمون و خیابونای اطراف که نمی تونستم خاطرشونو از جلو چشمم دور کنم و محکم رو هم فشارشون میدادم 

دانشگاه شروع شد از خوشحالی تو پوست خودم جا نمی شدم دوباره دغدغه های خوشگل و عشق همکلاسی 

ولی دیر شده بود و اون یکیو انتخاب کرده بود 

من زحمتایی کشیدم که جوابی نداشت ...

نماز های صبحم برای تموم شدن تنهایی 

یازده بار اسمای اعظم خدا هر روز صبح اول وقت شدن نمازام و  دعا دعا امامزاده 

دعوت تو تیم که تو فکرم هم نمی گنجید 

درگیریای من و دخترک همکلاسی 


زمستون 

امتحانام که خوب بودن اوضاع معمولی من تو تشویش تنهایی و چشم امیدی که نباید از خدا ناامید بشه 

ستاره ام و مرد کهکشانی که دوییدم سمتش 

بازم درگیری با دخترک 

برگشتن آدم دوسال قبل 

با گل نرگس 

با پول زیاد 

اما من 

دل من ...

نمی دونم چیکار کنم 

و حالا 

این روزای اخر زمستون 

روز تولدم و  بهار نزدیکه 

میبینم که درد تنهایی  بی صبرم کرده 

بی حوصله و بی هدف و غمزده 

با کلی حس های عجیب بد روزامو میگذرونم 

هر روز که چشممو باز می کنم دلم می خواد نباشم 

تو روانشناسی فکر کنم اسمش میشه تله بی ارزشی 

دلم توجه و محبت می خواد 

دلم عشق می خواد 

دلم آغوش می خواد و چشمایی که ستایشم کنن

کاش یه طور بشه که حل بشه این وضعیت 

خدایا فرجی 


سال نود و هفت داره میاد تا منو با آغوش عشق گرم کنه ...

برام آرزو های خوب می کنید؟


۲ نظر موافقین ۰ مخالفین ۰

حواسم به سالگرد نبود ، گذشت

دقیقا عین اسفندم 

دل در گرو بهار دادم 
معشوقه ی سبزه و بارانم 
اما 

همه می خواهند دستم را در دست زمستان بگذارند ...
۲ نظر موافقین ۲ مخالفین ۰

احترام به شما

سلام 

اینکه اینجا پراکنده نویسی می کنم رو نزارید رو حساب عدم احترام به شما ( همون قشنگایی که می خونیدهرچقدر هم کم ) 

وبلاگ نویسی آداب داره حداقل ترینش شاید معرفی یه شخصیت واحد از نویسنده 

اما حقیقت اینه که من خیلی آدم ترسویی هستم ( بچه بودم از بادکنک می ترسیدم فکر کنید:/ )

ترس از چی ؟

من تو بیرون تو محیط صمیمی ترین دوستام حتی و خانواده ام همش میشنوم که خیلی قوی و منطقی هستم 

افتاده گردنم که همیشه مسئولیتای تصمیم گیری رو انجام بدم 

تو هر مشکلی هم از پسش بربیام 

نه اینکه بر نمیام یا قوی نیستم ها نه 

ولی از اینکه کسی اینجا رو بخونه و من رو بشناسه خیلی واهمه دارم 

حسم مثل برهنگیه !

انگار که ابهتم تو ذهن بقیه به هم بریزه یا حس حماقت حتی ایجاد شه 

شاید واسه همینه که حتی از نوشتن روز مره ی بیمارستان هم میگذرم که حدسی هم اتفاق نیفته 

علت بعدی هم روزای خودمه 

من هنوز خیلی سردرگمم و راه زندگیمو پیدا نکردم یا نفهمیدم درست 

دخل و خرج حالتام باهم جور نیست 

احوالمم مثل نوشته هامه 

یه لحظه پر از امید 

یه لحظه مایوس مایوس 

یه سری برخوردا از خودم توقع دارم که انجامشون نمی دم 😞

خلاصه که اینجوری 

حالا فکرای جذابی دارم واسه اینجا که از اواخر بهمن و اوایل اسفند به مناسبت سالگرد وبم کلید می زنم 

حتی شاید واسه اینکه ترسم بریزه قرار گذاشتیم با چند تا از پیج های باحال بیان همو حضوری دیدیم 

فعلنی



۱ نظر موافقین ۳ مخالفین ۰